|
بیدهای مجنون عاشقانه
| ||
|
پشت هم برف اگر ، اگر باران گرمم از شوق و عشق در بوران می رسم با قطاری از کلمات روی ریل سکوت سرد زمان شعر داغی به دست ، آمده ام مثل چای خیال در فنجان می وزد باد و هیچ سردم نیست می وزد باد و می شوی پنهان در خیالم که گرم از یادت در لباسم – بلوغ تابستان – چشم در چشم مستی دیدار بوسه در بوسه می شود هیجان لخت در گودی تنم هستی مثل ماهی به تنگ خود رقصان ساخته کاخ ، ماه دی از یخ به کمین در حوالی اش نگران یک هماغوشی من و تو بس است می شود کاخ یخ چو آب روان
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 15:16 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
مست "می" شد عالمی از چرخش و رقصیدنت گل به گل غلطید با هرلرزش پیراهنت خویش را درشعله زار رنگ خود گم کرده ای وهم طاووسی است درجان تو حتی با منت دم به دم چون غنچه های رو به گل کاملتری هرنفس عشق است درآئین آذین بستن ات لمس ماه و آن حکایت ها دروغی بیش نیست بشکن آن افسانه ها را با دلیل روشنت ماه را تنها لبان من مسخر کرده است رد پای بوسه هایم مانده بر ماه تنت پرتو حسنی که میگویند ایجاد تو بود عشق آتش زد به عالم لحظه خندیدنت * * * دیگران بیهوده شاعر خوانده اند این خام را ذهنم آئینه است با آئین یاد آوردنت
[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 14:0 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
دلیل عاشقی بی حد تمام جهان ندیدن تومرا کرده است دل نگران اگرچه بیهوده است بیقراری ام ای گل چرا که دیده ام آن مهر و ماه را تابان مدارچشم تو را دائما به تکرارند که هردو آینه های تواند سرگردان بیا دوباره زمینی شو و کنارم باش بریز قطره قطره به خواب این فنجان تو چای تلخ منی ، نقل بوسه ات قندم بیا دوباره خودت را به بوسه ام برسان بریز رخوت و گرمای خویش را در من مرا ز خستگی و بیقراری ام بتکان همیشه تشنه دیدار و بوسه ات هستم به بوسه ای عطشم را تو لحظه ای بنشان ( علی حاجتیان فومنی )
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 11:50 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
ای کاش عشق از من فقط یک بیستون می خواست اما نه ... دیگر بخت ما را سرنگون می خواست آری به جرم چیدن گیلاس لب هایت از باغ فردوس دلش ما را برون می خواست شاید گلوی شعرباف و نغمه گر را عشق در چنگ بغض ناشکفته غرق خون می خواست یوسف نبودم تا عزیز جان او باشم حالا زلیخاوارمان خوار و زبون می خواست از تو نه تنها من ! که حتی خاطراتم را از من ترا بی چند و چون بی چند و چون می خواست آن خانه را که خشت خشت اش لحظه هامان بود بی رونق و دیوار و بی سقف و ستون می خواست جز شوکران تلخ بدرودش نشد قسمت وقتی دلم از بوسه اش جام جنون می خواست این دل که دیشب رد نشد از آتش ات ای عشق یک فرصت دیگر برای آزمون می خواست
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 17:4 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
غنچه وار از تنگناها میل رستن کرده است در بهار حسن آهنگ شکفتن کرده است با خیال اینکه در چنگ پلنگ شعر نیست خنده رویش را چو ماه روشن کرده است فتنه بر خویش است در پندار هر آئینه ای گیسوانش را به گرد ماه خرمن کرده است نیست در حد بهار و باغ های این جهان لاله کاریها که دل در باغ دامن کرده است عشق با لبهای او میخندد وگل میکند گر چه شب را تا سحرگه گریه با من کرده است این خدا- انسان طغیانگر ، من مغرور را عشق با افسون و جادویش فروتن کرده است بسکه او بر شانه من من به روی شانه اش گریه کردم ، گریه چشمم را سترون کرده است بوی گل در شعرهایم می وزد با نام او شعرهایم را خیالش باغ و گلشن کرده است شعرهایم!؟ نه نگویم شعر ، در هر جمله ام دوستت دارم لباسی تازه بر تن کرده است (علی حاجتیان )
[ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 15:52 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
مسافرم چمدان و بلیط آماده است دلم دوباره اسیر غروب در جاده است از آستان تو ای مهربان که دور شوم برای باریدن ابر چشمم آماده است وضوی اشک گرفتم نماز حاجت را تو قبله ای و چمن های دشت سجاده است تو از من و نفسم خسته ای که میگویی جدا شدن ز تو و خاطرات تو ساده است خیال و خواب شب و روز من تویی که خدا ترا ز عشق تراشیده و به من داده است بهار سبز و جوان عاشق توام هر چند جوانیم به سراشیب پیری افتاده است
[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 23:35 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
پر از شکوه شکوفه به بوستان برگرد شراب صبر و قرارم ! به جام جان برگرد به ساعتی که شقایق میان مان روئید به ابتدای زمین اول زمان برگرد فرو نشسته به آغوش سرد دریاها! طلوع گمشده امشب به آسمان برگرد به قهر از من عاشق بریده ای آیا ؟ به لطف دائمت ای خوب مهربان برگرد پر از شکوه شکوفه ، پر از گل خنده بهار رفته ! به اوهام این خزان برگرد ***** ترا به جان که سوگند آمدن بدهم ؟ به جان من نه به جان پرندگان برگرد علی حاجتیان فومنی [ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ] [ 17:18 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
چند عاشورايي نذر گل هاي باغ مصطفي (ص) 1 شط رنج دارد به جانش ميپيچد و درد دارد در پيچش دردناكش چشمي به آن مرد دارد مردي كه بر دوش مهرش مشك عطش تكيه كرده است مردي كه با تشنگي ها آهـنــگ آورد دارد از شدت زخم خوردن زرداست روي دلاور حجت تمام است بر رود تا چهره را زرد دارد بر دستهاي رشيدش قد مي كشد تا لبش آب كي فرصت بوسه بر آن لبهاي پر درد دارد خورشيد ! رخ را بپوشان رخت عزايي به تن كن دنيا مگر از همين دست چندين جوانمرد دارد
2 از شعله ي خيمه اي كه در تب ميسوخت پرهاي فرشته ي مقرب ميسوخت طوفان سموم بود و لب خشكي ابر بي خون حسين باغ مذهب ميسوخت عباس گذشت و تا ابد رود فرات در حسرت بوسيدن آن لب ميسوخت برخاست لهيب العطش وقتي كه لب تشنه قمربه چنگ عقرب ميسوخت هفتاد و دو روشني به خاك افتادند اما به نشان راه كوكب ميسوخت خورشيد براي غربت طفلانش در سينه آسمان آن شب ميسوخت درشام بلا كه كهكشان مي آمد خورشيد به نيزه بود و زينب ميسوخت
3 وقتي كه همه به ننگ عادت كرددند در پيله عافيت اقامت كردند از صفحه كربلا ملايك با سوز هفتاد ودو آيه را تلاوت كردند
[ دوشنبه شانزدهم دی 1387 ] [ 11:15 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
رنگ انارِ دیگر نمانده عشق تو در دسترس مرا گم کرده بین این همه آدم "نفس" مرا من دوست دارمت که پُری از پرنده ها ای آسمانِ عشق بگیر از قفس مرا چون مهره های رنگی نرد زمانه ام تقدیر پنج و شش ببَرَد پیش و پس مرا رنگ انا ر- پاره آتش – لبان تو – در من گرفت تا که بسوزد هوس مرا از روزگار تلخ چه باکم اگر کنی مهمان به بوسه ای ز لبان ملس مرا بیهوده است زندگی ام بی تو روز و شب دست مرا بگیر ، بگیر از عبث مرا هر گل که هست جلوه ای از رنگ و بوی توست گل ها ترا و سرزنشِ خار و خس مرا بعد از تو گوش و چشم جهان کور و کر شده دیدن که نه ! نمی شنود هیچ کس مرا بد نیست حال و روز جهان بی تو و فقط گم کرده بین این همه آدم" نفس " مرا
بندر آینه تا پُر شود کرشمه ی سوسن در آینه هر صبح کار توست شکفتن در آینه یکتایی جمال خودت را شکسته ای هنگامٍٍ ناگزیر نشستن در آینه فارغ شدن ز خواب و خیال و ملال هاست تن شویی زنانه ات ای زن در آینه امواج بیقرار و شکیب نگاه تو دریای دلپذیر شد و بندر آینه آن چشم های نافذ جادو گر سیاه انگار کرده اند دو روزن در آینه جان میدهی دوباره به افسانه پری در گرم گرم ریختن تن در آینه برف شکوه و ناز تو پوشانده قله را حرفی نزن! سکوت! که بهمن درآینه در گیر و دار ریزش و ماندن مردد است از آن زمان که داشته مسکن در آینه آکنده است آینه از باغ از بهار وقتی که جلوه می کنی ای زن در آینه *** هر صبح کار توست شکفتن و کار من هر شام تا سحر ز تو گفتن در آینه
[ چهارشنبه یازدهم دی 1387 ] [ 11:16 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
برف و شکر و گلاب یعنی:"تن تو" در جام گل و شکوفه -پیراهن تو- آرام گرفته،بیقرارم کرده است این وسوسه ی دوباره نوشیدن تو [ شنبه دوم شهریور 1387 ] [ 0:3 ] [ علی حاجتیان فومنی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||