رنگ انارِ
دیگر نمانده عشق تو در دسترس مرا
گم کرده بین این همه آدم "نفس" مرا
من دوست دارمت که پُری از پرنده ها
ای آسمانِ عشق بگیر از قفس مرا
چون مهره های رنگی نرد زمانه ام
تقدیر پنج و شش ببَرَد پیش و پس مرا
رنگ انا ر- پاره آتش – لبان تو –
در من گرفت تا که بسوزد هوس مرا
از روزگار تلخ چه باکم اگر کنی
مهمان به بوسه ای ز لبان ملس مرا
بیهوده است زندگی ام بی تو روز و شب
دست مرا بگیر ، بگیر از عبث مرا
هر گل که هست جلوه ای از رنگ و بوی توست
گل ها ترا و سرزنشِ خار و خس مرا
بعد از تو گوش و چشم جهان کور و کر شده
دیدن که نه ! نمی شنود هیچ کس مرا
بد نیست حال و روز جهان بی تو و فقط
گم کرده بین این همه آدم" نفس " مرا
بندر آینه
تا پُر شود کرشمه ی سوسن در آینه
هر صبح کار توست شکفتن در آینه
یکتایی جمال خودت را شکسته ای
هنگامٍٍ ناگزیر نشستن در آینه
فارغ شدن ز خواب و خیال و ملال هاست
تن شویی زنانه ات ای زن در آینه
امواج بیقرار و شکیب نگاه تو
دریای دلپذیر شد و بندر آینه
آن چشم های نافذ جادو گر سیاه
انگار کرده اند دو روزن در آینه
جان میدهی دوباره به افسانه پری
در گرم گرم ریختن تن در آینه
برف شکوه و ناز تو پوشانده قله را
حرفی نزن!
سکوت!
که بهمن درآینه
در گیر و دار ریزش و ماندن مردد است
از آن زمان که داشته مسکن در آینه
آکنده است آینه از باغ از بهار
وقتی که جلوه می کنی ای زن در آینه
***
هر صبح کار توست شکفتن و کار من
هر شام تا سحر ز تو گفتن در آینه
+ نوشته شده توسط علی حاجتیان فومنی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت
11:16 |